تبليغاتX
گاه نوشته ها
صفحه نخست | آرشيو مطالب | پروفایل مدیر English / العربیة / French
Translate This Page To English
تبدیل هذه الصفحة إلی لسان العربیة
Traduire cette page en français
اندازه قلم: گ گ گ
:تغییر رنگ
از این قسمت می توانید رنگ این صفحه را سفارشی سازی نمایید. تنها بر روی رنگ مورد علاقه ی خود کلیک کنید.

  • سر دفتر
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • صندوق پیام ها
  • صندوق پیام های پایگاه محلی برای نظرات کلی شما پیرامون پایگاه با نمایش عمومی
  • آخرین مطالب
  • مشاهده عناوین آخرین مطالب ارسال شده
  • تماس با ما
  • ارتباط آسان و سریع با پست الکترونیک من

مکتبخانه ی صادق: ظاهراً وفادار!  
موضوع: پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 20:23

 امام صادق(ع) شیعیان خود را خوب می شناخت و می دانست که بیشتر آن ها مرد میدان خطر نیستند. مامون رقی می گوید: خدمت آقایم، امام صادق(ع) بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شد و به آن حضرت گفت: شما مهر و رحمت دارید. شما اهل بیت(ع) امامت هستید. چگونه از حق خویش باز ایستاده اید؟ با این که صد هزار شمشیرزن آماده به رکاب در خدمت شما هستند؟!


آن حضرت فرمود: خراسانی! بنشین!

سپس به کنیز خود فرمود:
«حنیفه!» تنور را آتش کن. کنیز تنور را گرم کرد. آن گاه امام فرمود:

«خراسانی! برخیز و در تنور بنشین!»

 خراسانی گفت:

«آقای من! مرا با آتش مسوزان و از من بگذر!»

 آن حضرت فرمود: گذشتم.

در این حال «هارون مکی» که کفش های خویش را به دست گرفته بود، واردشد و سلام کرد.

امام فرمود: کفش های خود را زمین بگذار و داخل تنور بنشین!

هارون بدون معطلی وارد تنور شد.

امام صادق(ع) باسهل بن حسن خراسانی مشغول صحبت شد. مدتی بعد، امام به او فرمود:

«برخیز و به داخل تنور نگاه کن!»

 خراسانی می گوید: برخاستم و به داخل تنور نظر افکندم.

هارون در داخل تنور چهارزانو نشسته بود. مدتی بعد او از تنور بیرون آمد و به ما سلام کرد.

امام فرمود: «در خراسان چند نفر مثل این مرد دارید؟»

خراسانی گفت: «به خدا قسم! یک نفر هم نیست.»

امام فرمود:

«اما انا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا نحن اعلم بالوقت »

بدان! ماهنگامی که پنج نفر یاور و پشتیبان نداشته باشیم قیام نمی کنیم.

ما نسبت به زمان قیام داناتریم.

 

منبع: بحارالانوار، ج 47، ص 123.



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

تصویری که امروز اشک را بر چشمان من جاری کرد 
موضوع: شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 16:29

گریه مادر بحرینی بر مقتل فرزندش



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

......اللهم عجل لولیک الفرج 
موضوع: سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 23:35
  امروز ها شدیداً اخبار منطقه را پیگیری میکنم ، مردم تونس دنبال بیرون کردن ته مانده های بن علی که حالا عربستان نشین شده هستند. جوانان مصری مواظب هستند انقلاب آنها به انحراف نرود ، یمنی ها برای بیرون کردن دیکتاتور خود هنوز در خیابان ها هستند، مردم انقلابی لیبی توسط دیکتاتور دیوانه قتل عام میشوند و لاشخور های غربی در دریا کمین نشسته اند ، مردم اردن آماده قیام میشوند ، مفتیان وهابی شکم های خود را با مال حرام پر کرده اند و همچنان خاموشند و.....

  اما آنچه بیشتر از همه قلب من را مانند هر انسان آزاده ای متاثر کرده است و من را آزار میدهد مظلومیت مردم بی دفاع و آزاده بحرین است ، شیعیانی که با الگو قرار دادن امام خود حسین(ع) کفن پوش در میدان لولو آزادی را فریاد میکنند تا به جهان آزادگی را بفهمانند ، مردمی که حاکم دیکتاتور آن دریوزگی را به حدی رسانده که با دستور اربابان آمریکای اش وهابیون سعودی را جهت قتل عام مردم مملکت خود استخدام نموده .....

 ...و سازمان ملل مرده ، جامعه جهانی لال شده است ، شورای امنیت خواب است و.....

اما قلب انسان های آزاده بیدار است و تند می تپد و آرزو میکنند که ای کاش در کنار برادران دینی خود بودند و خونی را که در رگهای آنها جاری است در راه اسلام فدا میکرند.....

حال که نمیتوانم ای برادر بحرینی در کنار تو باشم ، برای موفقیت تو دعا میکنم تا بتوانی بر ظلم پیروز شوی و هر روز و شب از خدا ظهور حجتش را خواستارام تا با آمدنش ظلم جهانی نابود گردد و مرزهای جغرافیایی که بین من و تو فا صله انداخته از بین برود.

اللهم عجل لولیک الفرج



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

چفيه آقا 
موضوع: یکشنبه دوازدهم دی 1389 14:3
دخترك 8 ساله بود، اهل كرمان. موقع بازي در كوچه بود كه با اتومبيلي تصادف كرد. ضربه آنقدر شديد بود كه به حالت كما و اغما رفت. حال زهرا هر روز بدتر از روز قبل مي شد. مادرش ديگر نا اميد شده بود.  دكترها هم جوابش كرده بودند.دكتر معالجش -دكتر سعيدي، رزيدنت مغز و اعصاب-  مي گويد: زهرا وقتي به بيمابوي چفيه رهبر - قافله شهداءرستان اعزام شد ضربه شديدي به مغزش وارد شده بود. براي همين هم نمي توانستيم هيچگونه عملي روي او انجام دهيم. احتمال خوب شدنش خيلي ضعيف بود.در بخش مراقبتهاي ويژه، پيرزني چند هفته اي است كه بر بالين نوه اش با نوميدي دست به دعا برداشته است.اين ايام مصادف بود با سفر رهبر انقلاب به استان كرمان. ولي حيف كه زهرا با مادربزرگش نمي توانستند به استقبال و زيارت آقا بروند. اگر اين اتفاق نمي افتاد، حتماً زهرا و مادر بزرگش هم به ديدار آقا مي رفتند، اما حيف ....خود مادر بزرگ ماجرا را اينطور تعريف مي كند: وقتي آقا آمدند كرمان، خيلي دلم مي خواست نزد ايشان بروم و بگويم: آقاجان! يك حبه قند يا ... را بدهيد تا به دختر بيمارم بدهم، شايد نور ولايت، معجزه اي كند و فرزندم چشمانش را باز كند.مثل كسي كه منتظر است دكتري از ديار ديگري بيايد و نسخه شفا بخشي بپيچد همه اش مي گفتم: خدايا! چرا اين سعادت را ندارم كه از دست رهبر انقلاب، سيد بزرگوار چيزي را دريافت كنم كه شفاي بيمارم را در پي داشته باشد. مادربزرگ ادامه مي دهد: آن شب ساعت11 بود. نزديك درب اورژانس كه رسيدم، مامور بيمارستان گفت: رهبر تشريف آورده اند اينجا. گفتم: فكر نمي كنم، اگر خبري بود سر و صدايي، استقبالي يا عكس العملي انجام مي شد؛ اما ناگهان به دلم افتاد، نكند كه راست بگويد. به طرف اورژانس دويدم، نه پرواز كردم. وقتي رسيدم، ديدم راست است. آقا اينجاست. و من در يك قدمي آقا هستم. با گريه به افرادي كه اطراف آقا بودند گفتم: مي خواهم آقا را ببينم. گفتند: صبر كن، وقتي آقا از اين اتاق بيرون آمدند، مي تواني آقا را ببيني. وقتي رهبر بيرون آمدند، جلو رفتم. از هيجان مي لرزيدم. اشك جلوي ديدگانم را گرفته بود و قدرت حرف زدن نداشتم. عاقبت زبان در دهانم چرخيد و گفتم: آقا! دختر هشت ساله ام تصادف كرده و در كما است. نامش زهرا است. ترا به جان مادرت زهرا(س) يك چيزي به عنوان تبرك بدهيد كه به بچه ام بدهم تا شفا پيدا كند. آقا بدون تأمل چفيه اش را از شانه برداشت و توي دستهاي لرزان من گذاشت. داشتم بال در مي آوردم. سراسيمه برگشتم و بدون هيچ درنگ و صحبتي فوراً چفيه متبرك آقا را روي چشمان و دست و صورت زهرا ماليدم و ناگهان ديدم زهرا يكي از چشمانش را باز كرد. حال عجيبي داشتم. روحم در پرواز بود و جسمم در تلاش براي بهبودي فرزندم كه تا دقايقي پيش، از سلامت وي قطع اميد كرده بوديم. ساعت 2 بعد از ظهر آن روز، زهرا هر دو چشمش را كاملاً باز كرد و روز بعد هم به بخش منتقل شد و فردايش هم مرخص گرديد. زهراي كوچك حالا يك ياد گاري دارد كه خود مي گويد: آن را با هيچ چيز عوض نمي كنم. او مي گويد: اين چفيه مال خودم است. آقا به من داده، خودم از روي حرم حضرت علي(ع) برداشتم . مادر بزرگ نيز مي گويد: از آن روز تاكنون فقط يك آرزو دارم. آن هم اين است كه با زهرا به زيارت آقا بروم.


نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

دو کلمه حرف حساب 
موضوع: چهارشنبه دهم آذر 1389 22:40



چه بگویم جز این که ، استخوان در گلو داریم و خار در چشم



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

آزمون ولایتمداری؟! 
موضوع: دوشنبه هفدهم آبان 1389 22:43
در جواب به گردانندگان سایت صحبت نو که ولایتمداری مردم گراش را نشانه رفته اند:

 

لطفاً یک نفر برگه بالا را تصحیح نماید و نمره آن را به ما اعلام کند

 



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

خودتان قضاوت کنید 
موضوع: پنجشنبه ششم آبان 1389 14:29

 

بکشید ما را ؛ جسدمان را بسوزانید ؛ خاکسترمان را بر باد دهید ؛

 

اما عدالت را از ما دریغ نکنید.



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

شرط عروس خانم 
موضوع: دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 21:0

لحظات سخت انتظار رو به پایان است.انتظار شیرین جوانان مومن،عروس و دامادهای جوان ،با نزدیک شدن ورود رهبر و مقتدایشان در حال تعبیر شدن است.

...قبل از ورود رهبر شخص با صفایی جلوی جمع می ایستد با چند تذکر اعلام می کند که آقا وکیل عروس خانمها هستند و جناب آقای محمدی گلپایگانی ،از دامادها وکالت خواهند گرفت.

عروسها از این موهبت الهی احساس کرامت و سرافرازی می کنند و زیر چشم به دامادها فخر می فروشند.دامادها اندکی دلخور می شوند ولی بعد با توجه به اینکه اصل قضیه همان "انکحت"است که آقا می گوید، خودشان را آرام می کنند.به هر حال معلوم می شود از همین اول باید هوای خانمها را داشت.

همه چیز مهیاست ...!و لحظاتی بعد...پرده کنار می رود و سیمای پر نور نائب مهدی با هاله ای زهرایی و لبخندی آسمانی بر جمع طلوع می کند.

مطابق با شیوه این محافل ابتدا رهبر در جملاتی کوتاه و نغز چند نکته به رهروان جاده خوشبختی هدیه می دهند....بعد از بیان نکته ها، از یک یک عروس خانمها وکالت می گیرندواینجا دیگر کسی برای بله گفتن ناز نمی کند.

بعد از چند نفر، آقا نام عروس دیگری را می خوانند و با ذکر مهریه و یادآوری شروط ، از او وکالت می خواهند...بر خلاف رویه دختر سکوت می کند.جمع در حیرتی سنگین فرو می رود.آقا اندکی درنگ می کنند :"اگر وکالت ندهید عبور می کنم..."

دختر در حالی که بغض گلویش را می فشرد لب باز می کند:"آقا جان شرط داره!"

تعجب حاظران بیشتر می شود."چه شرطی دخترم؟"

"به شرط اینکه شما من و پدرم را در روز قیامت شفاعت کنید."

و کسی از کنار جلسه ادامه می دهد:"آقا !ایشان دختر سردار رشید اسلام شهید ... هستند."

جمع منقلب می شود .آقا متواضعانه پاسخ می دهند:"دخترم!پدر عزیز و  شهید شماست که باید از همه ما شفاعت کند!"

اشک از چشمان دختر سرازیر می شود و مجلس به یاد لاله های زهرایی حال و هوای دیگری می گیرد.

 

منبع:کتاب "مطلع عشق" جمع آوری شده  توسط محمد جواد حاج علی اکبری



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

مردی که سالها مجاهدت در راه حق را با سلاح قلم برگزید 
موضوع: جمعه شانزدهم مهر 1389 13:31

روزهائی که گذشت شاهد تجلیل از مردی بودیم که او را به رعایت انصاف وخالی بودن وجودش از تعصب و در عوض پربودن از اخلاص می شناسند. مردی که سالها مجاهدت در راه حق را با سلاح قلم برگزیدند و توانستند به لطف خداوند متعال نمایانگر مداد العلما افضل من دما الشهدا باشند. رعایت انصاف و اخلاق از لازمه های عالمانی است که مردم را در تاریکی ها رهبری می کنند و عالمانی که خود اهل نجات و مجهز به فانوس و چراغ علم و عمل نیستند نمی توانند خلق را نجات بخشند و خلق و خود را تا در چاه نیندازند

از حرکت باز نایستند. نیاز امروز جامعه و منطقه ما نیز راهنما و مرشدی است همچون آیت الله سید مجتبی موسوی لاری که روشنگر افکار و عقاید باشد.خالی کننده عقاید از تعصبات و پرکننده دلها از مهر و محبت. و امثال فرزانگانی چون آیت الله سید مجتبی موسوی لاری که خود می سوزند و دم بر نمی آورند و اخلاصشان مانع از شکستن سکوت می شود و با سوختنشان چراغ راه می شوند برای عبور از ظلمتها انگشت شمارند. امید است که ایشان در سایه حق تعالی و توجهات امام عصر و رهنودهای مقام عظمای ولایت بتوانند بیش از گذشته روشنگر مردم منطقه باشند.



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |

آدینه ای دیگر 
موضوع: جمعه نهم مهر 1389 11:50

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

جهت تعجیل در ظهور آقا امام زمان(عج) صلوات.



نوشته شده توسط اسماعیل | لینک ثابت |


اگر مطالب این وبلاگ را دوست دارید و آن را دنبال می کنید به شما پیشنهاد می‌کنم این کار را با استفاده از خوراک انجام دهید تا درکنار اطلاع سریع از به‌روز رسانی وبلاگ بدون مراجعه به وبلاگ مطالب را بخوانید.
خوراک
Copyright 2011 - jafaree.blogfa.com & Designer: GoleNarges Association